زنی که بودم
10:00 1405/1/18 - زن زندگی
دلم برای آن زن سرخوش ماههای قبل خیلی تنگ شده، زنی که ظرفهای غذا را همان لحظه آب میکشید، سینک و گاز و سماورش همیشه برق میزدند، زنی که بوی غذایش تا سر کوچه میرفت و همیشه کنار غذایش، سالاد آماده میکرد. زنی که حوصله آرایش کردن داشت، موهایش را حالت میداد، ناخنهایش را صفا میداد، لباسهای خوبش را، عطر خوشش را برای لحظهٔ آمدن یارش کنار میگذاشت...
دلم برای زن زندگی بودن بدجوری تنگ شده است. مدتهاست بوی کیک و شیرینی راه نینداختهام، آهنگ گوش ندادهام و روی هم رفته زندگی نکردهام.
دلم برای شیفتهٔ زندگی بودن تنگ شده است. جانم دارد بالا میآید از شرایطی که گرفتارش هستیم. زندگی عزیزمان دارد در دستهایمان جان میدهد و ما فقط نگاه میکنیم.
کاش میتوانستم بخوابم و فردای صلح و آزادی و آبادی بیدار شوم. و یا کلا بیدار نشوم.